تبلیغات
دكترسیدمحسن اصغری نكاح، استادیاردانشگاه فردوسی مشهد، - داستانک های خلاق دانشجویان

یکی از سرفصل های درسی ام با دانشجویان کارشناسی ارشد مربی هنر کودکان و ادبیات کودکان، خلاقیت و قصه گویی خلاق است، در جلسات محدود و طی یک یا دوجلسه با تمرین تکنیک تداعی های اجباری دانشجویان داستانک های جالب و برای شروع داستانک های قابل توجه ی را خلق کرده اند، مناسب دیدم برخی از آنها را برای مطالعه شما در اینجا درج کنم.

جالب است بدانید به این دانشجویان گفته شده بود با کلمات محدود و ازقبل تعیین شده مانند ذیل داستانک بسازید:
مداد شمعی، کافی شاپ، قهر کردن، معلم، سوهان، دانشگاه، پیروزی، قصاب، لپ تاپ، حرم، کلاهبرداری، کلاه قرمزی، اتوبوس، قبرستان، مذاکره، نمکی

داستانک اول از خانم شیما فرهنگ (دانشجوی ارشد مربی هنر کودکان):

نمکی خیلی شبیه کلاه قرمزی شده بود ، به خاطر کلاه قرمز رنگ پاره ای که از کنار سطل زباله پیدا کرده بود و بر سر گذاشته بود . در حال هل دادن گاری به طرف حرم ، به پسرش فکر می کرد که با او قهر کرده بود . چون باید برایش مداد شمعی می خرید . اما او هیچ پولی  نداشت . با خودش فکر کرد کاش یک قصاب بود ، آنوقت شاید پسرش به دانشگاه هم می رفت و او حتی می توانست برایش یک لپ تاپ بخرد، فکر شاید اگر راننده اتوبوس بود بازهم درآمد بیشتری داشت . حتی به این فکر کرد که اگر یک کلاه برداری بزرگ انجام دهد می توانست برای همیشه با دوستانش در کافی شاپ بنشیند و قهوه بخورد و همزمان با آنها مذاکره کند . با خودش گفت به مدرسه پسرش برود و با معلم او صحبت کند . مدرسه نزدیک قبرستان بود . دم در مدرسه ناگهان چشمش به یک بسته مداد شمعی کهنه افتاد . با خوشحالی آنرا به خانه برد و با سوهان همه را یک اندازه کرد، حالا دیگر احساس پیروزی بزرگی را در قلبش حس می کرد.

داستانک دوم از خانم سیده زهرا هاشمی (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیت): را در ادامه بخوانید

داستانک سوم از آقای اسکندر حاتم زاده (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

را در ادامه بخوانید
سه داستانک از خانم لیلا ظهیر(دانشجوی ارشد مربی هنر کودکان):را در ادامه بخوانید

داستانک سرکارخانم فرزانه صانعی(دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

را در ادامه بخوانید

داستانک سرکارطاهره سلمانی ها (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

را در ادامه بخوانید

داستانک دوم از خانم سیده زهرا هاشمی (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

 با واژه های: رونالدو- نیمه شب- کیف- گچ- فرودگاه- دانشگاه- چکش- عهدبوق- معلم

رونالدو نیمه شب گذشته جام قهرمانی را برد. دیشب خیلی کیف کردم.تصمیم گرفتم با گچ مجسمه ای از او بسازم که ثابت کنم که قلب من یک فرودگاه نیست که محل رفت و آمد این و آن باشد، قلب من یک دانشگاست که بر سر در آن اسطوره های چمن همانند خدایان آسمان ایستاده اند. این دانشگاه محل گذراندن درس های چرت و پرت نیست بلکه واحدهای ما، آشنایی با چگونه ساختن و چکش زدن زاویه ی قلب این اسطوره هاست. عهدبوق معنایی ندارد. زمان همین حالاست. میخواهد ارد کبیر باشد یا رونالدو...تفکر آن ها معلم ماست.


داستانک سوم از آقای اسکندر حاتم زاده (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

کلمات: کله سحر، گچ، فرودگاه، کیف، اره، رونالدو، روباه مکار

کله سحر شکسته بود،

همه اطرافش جمع شده بودند.تا من رسیدم بالای سرچ دیدم تمام 

سرطفلک را گچ  گرفته واتل بندی کرده بودند،به سختی سرش را روی گردنش نگه میداشت،سوار ماشینش کردن و به اورژانس فرودگاه رساندنش 

.

من خیلی دلم بحالش سوخت،اره ام را برداشتم و تویکیفم گذاشتم و به سمت جنگل رفتم تا دمار از روزگار این

 روباه مکار دربیارم چون می گفتن او باعث شده بود که کله سحر بشکند.

در راه رونالدو را دیدم،او هم دل خوشی از روباه مکار نداشت،می گفت از من کلاهبرداری کرده وسیصد اودلار مرا با خود برده است،تا به مخفی گاه روباه مکار رسیدیم دیدیم بچه های محترم بالا او را گرفتن ،باخوشحالی هرچه تمام برگشتیم.

سه داستانک از خانم لیلا ظهیر(دانشجوی ارشد مربی هنر کودکان):

با کلمات: مداد شمعی، کافی شاپ، قهر کردن، معلم، سوهان، دانشگاه، پیروزی، قصاب، لپ تاپ، حرم، کلاهبرداری، کلاه قرمزی، اتوبوس، قبرستان، مذاکره، نمکی

1- قصاب با زنش قهر کرده بود، نان خشکه­ای صدای دعوای آنها را از توی کوچه شنیده بود. نان خشکی که نمی توانست ناراحتی خانواده قصاب را ببیند، معلم را خبر می­کند تا مذاکره ای صورت بدهد و تا به آشتی­کننان

 مجنر بشود. ولی کلاه قرمزی با دخالت بی­جایش کار را خراب می­کند و اوضاع بدتر می­شود. قصاب از ناراحتی در جا سکته می­کند و می­میرد، او را به قبرستان می­برند و خاکش می­کنند. ولی شمع نداشتند تا برایش روشن کنند، کلاه قرمزی هم مداد شمعی هایش را بجای شمع اتیش می­زند، دود از قبرستان بلند می­شود این قدر دود می­کند، که مردم هراسان از حرم تا  قبرستان می­دوند تا ببینند چی آتش گرفته است  خاموش کنند تا می­رسند، خبری نبود؛ نه مداد شمعی ای باقی مانده بود و نه آدمی، همه رفته بودند.

 معلم و کلاه قرمزی و نان خشکی که در تشعیع جنازه قصاب شرکت کرده بودند همگی بعد از خاکسپاری به کافی شاپ می­روند، کاپوچینو به روح قصاب خیرات کنند تا روح قصاب تعجب کند.

وقتی از کافی شاپ بر می­گشتند پلیس دنبال یک مجرم بود، تا نان خشکه­ای را دید او را به جرم کلاه برداری دستگیرش کرد . معلم هم تا معلوم شدن بی گناهی نان خشکه ای سند گذاشت و او را از زندان در آورد و دو تای با اتوبوس به محله کلاه قرمزی رفتند.

کلاه قرمزی تنها بود، حوصله اش سر رفته بود، لب تابش را روشن می­کند و دستور پخت شلغم را از اینترنت یاد می­گیرد و همه مواد لازم را شبانه به سلف دانشگاه می­برد. اول شلغم ها را با سوهان پوست می­کند و بعد می­پذد. صبح خبر پخت سوپ شلغم به رئیس دانشگاه می­رسد .رئیس که عاشق سوپ شلغم است، همه را تا ته می­خورد و راهی بیمارستان می­شود.

4- راننده اتوبوس مداد شمعی های بچه اش را برداشت و شروع به نقاشی کشیدن و داستان تعریف کردن برای نوه اش کرد. او اول کلاه قرمزی را پشت لب تابش کشید که با قصاب چت می­کرد. قصاب، نان خشکه ای را به لیست دوستانش توی چت اضافه کرد و یک پیام هم به معلم فرستاد و پیشنهاد داد تا همگی توی بازی فوتبال اینترنتی شرکت کنند و با هم دیگر یک تیم بشوند. همگی قبول کردند. بازی شروع می­شود معلم نوک حمله است نان خشکه­ای دروازه بان است  و کلاه قرمزی مدافع است قصاب هم میان زمین بازی می­کند اولش خوب بازی می­کردند، داشتند پیروز می­شدند، ولی نان خشکه­ای وسط بازی حواسش پرت می­شود و گل می­خورند. معلم خیلی ناراحت می­شود قهر می­کند، قصاب بین آنها یک مذاکره راه می­اندازد، که اگر باهم دوست باشند هر دو را حرم ببرد.

در نیمه دوم، وسط بازی، کلاه قرمزی یادش میآید که سال گرد فوت مادر بزرگش است و باید قبرستان برود و روی قبر مادر بزرگش را سوهان بکشد، راه میافتد، همین که سوار اتوبوس می­شود و از پله ها بالا می­آید، اتوبوس خاموش می­شود، همه مسافرها یک نگاه به کلاه قرمزی می­کنند همه به او خیره می­شوند او هم سوهانش را بر می­دارد و به استارت اتوبوس می­زند، اتوبوس بلافاصله روشن می­شود و به جای اینکه قبرستان برود دم کافی شاپ نگه می­دارد. مسافر ها پیاده می­شوند و همه داخل کافی شاپ می­روند.

 همان روز در همان کافی شاپ رییس دانشگاه نشسته بود؛ تا کلاه قرمزی را می بیند، خوشحال می­شود و با استقبال گرمی او را کنار خودش می­نشاند و با حرف ها و زبان چرب و نرمش کلاه قرمزی را خام می­کند تا همه کلاه برداری­هایش را به گردن بگیرد­. کلاه قرمزی که نه راه پیش داشته نه راه پس و توی روی در بایستی قرار می­گیرد، برای رهایی از این وضعیت همان جا خودش را به مردن می زند رئیس هم که باورش شده بود که کلاه قرمزی مرده است از ترس آبرویش او را سوار اتومبیلش می کند و به قبرستان میبرد تا خاکش کند و به این ترتیب ؛ نه خانی آمده و نه خانی رفته باشد.

کلاه قرمزی در مسیر خودش را از پنجره ماشین به بیرون پرت می کند و اتفاقی روی قبر مادر بزرگش می­افتد و شرع می­کند به سوهان کاری کردن و این قدر سر و صدا می­کند که مادر بزرگش از توی قبر می­گوید :« نه نه ! با اینکه سمعکم را نزدم ولی صدای آوازت خیلی گوش خراشه ها !!».

2- نمکی که عاشق دختر قصاب شده بود، از دوستش کلاه قرمزی خواهش و التماس می کند تا برود و برایش خواستگاری کند. با هزار زحمت مراسم خواستگاری صورت می گیرد و نوبت به مهربوران می رسد اما کلاه قرمزی سر میز مذاکره مهریه خوب عمل نمی کند و سر نمکی کلاه می رود نمکی که هنوز گرم مراسم خواستگاری است، از سر ذوقش ماجرا را برای معلم ایمیل می کند. معلم هم  متوجه این کلاه برداری را می شود، و بلافاصله ایمیل می زند به 110 ولی هیچ کس در سازمان حالش را نداشته که تو مسایل خانوادگی نمکی دخالت کند برای همین به روی خودشان نمی آورند.

معلم نگران و دست پاچه دست می شود و فکر می کنه باید بازه به پیشبند قصاب متوسل بشود اما قصاب که اصلا حاضر نیست از کلاه برداری دست برداره، با ساطورش نمکی را تهدید می کنه که این شرایط را بپذیرد اما نمکی تازه می فهمد که قصاب مقاصد شومی دارد و از خیر عشق و عاشقی می گذرد و از قضیه انصراف می دهدد.

کلاه قرمزی که در خواستگاری اولش موفق نبود، با خودش می گه شاید اگر یک مدرک درست حسابی مثل کارشناسی ارشد آموزش هنر به کودکان را داشته باشم بیشتر تحویلم بگیرند پس تصمیم میگیرد به دانشگاه برود و درس بخواند پوتین هایش را می پوشد و کیفش را هم بر می دارد و به سمت دانشگاه راه می افتد، دم در دانشگاه او را  راه نمی­دهند و از دانشگاه بیرونش می کنند. کلاه قرمزی برای ورود به دانشگاه با یکی از اساتید دانشگاه در کافی شاپ قرار می گذارد، از قضا استاد که خیلی پیر بود، قبل از رسیدن به قرار می میرد و سر از قبرستان در می آورد. کلاه قرمزی که می بیند به این راحتی نمی شود به دانشگاه راه پیدا کند، با مداد شمعی هایش یک نقاشی برای کبوترانه حرم می کشد و توی مسابقه حرم یک جایزه می برد، با افتخار و جایزه به دست بر می­گردد تهران تا به تلویزیون برود ولی برنامه آقای مجری هم تمام شده بود. پسر خاله به او لب تابش را غرض می دهد کلاه قرمزی هم به معلم ایمل می زند و که من نفر برتر نقاشی کبوترانه ام و از دخترش را خواستگاری می کند، بلافاصله جواب منفی می­گیرد چون نه کار داشته و سربازی هم نرفته بوده است.

گویا قصاب اعلام کرده بود که کارورز قصابی استخدام  می کند،  کلاه قرمزی تصمیم می گیرد شاگرد قصاب بشود و کاسبی یاد بگیرد تا بلکه یک شغلی داشته باشد، قصاب هم برای شروع کار به او یک سوهان می دهد تا همه ساطور هایش را با آن تمیز کند تا بعد ها به خواستگاری برود و زن بگیرد.

3- معلم تو کافی شاپ، یک گوشه، نشسته بود لب تابش را باز کرده و داشت ایمیلش را می خواند که یک دفعه یک پیام به دستش می رسد :«قصاب سر میز مذاکره از کلاه کلاه قرمزی برداشته  است.» معلم که خیلی کنجکاو می شود وسایلش را جمع می کند و از کافی شاپ بیرون می آید تا پرس و جو کند . قصاب سر محل بسته بود، از نمکی سراغ قصاب را می گیرد، ولی خبری نداشت. معلم متعجب و با یک کیف سامسونت پر از علامت سوال به خانه اش بر میگردد.

آن طرف خیابان ، کالاه قرمزی در پیاده رو آهسته قدم میزد و به مذاکره فکر می کرد، که قصاب چطور کلاه قرمزش را سر محل از سرش برداشته است. طاقتش سر آمد و از زور ناراحتی  به قبرستان رفت. آن جا با مداد شمعی هایش یک اتوبوس کشید؛ البته بازهم سر و کله قصاب پیدا شد و قصاب جای راننده نشست و قهقه زنان و تخت گاز از پش کلاه قرمزی فرار کرد، کلاه قرمزی همه توانش را جمع کرد و دوان دوان دنبال اتوبوس می دود، از دور می دید که نمکی هم سوار اتوبوس است و توی اتوبوس شروع کرده به شعر خواندن و نمک پاشیدن،. و همین طور سعی می کرد با قصاب مذاکره کنه تا کلاه کلاه قرمزی را بهش پس بده، اتوبوس به ایستگاه دانشگاه  نزدیک می شد. کلاه قرمزی که نفسش بریده بود اما مصمم و آرام آرام به اتوبوس را دنبال می کرد، قصاب که تحت تاثیر حرف های با نمک نمکی و تحت تاثیر جدیت کلاه قرمزی قرار گرفته بود، ناگهان کلاه کلاه قرمزی را از پنجره براش انداخت پایین؛  کلاه قرمزی از این پیروزی خوشحال شد و  قصد کرد به زیارت برود و به سوت حرم راهی می شود.

در صف بازرسی  بازرس از توی جیبش یک سوهان پیدا می کند و مجبورش می کند ابزارش را به امانت بدهد، کلاه قرمزی که اصلاً دوست نداشت که وسایلش را به امانت حرم بدهد از قید حرم رفتن میگذرد .در راه فکر می کند که«باید به دانشگاه برم تا کله ام آنقدر گنده بشه، که دیگه کسی نتواند کلاهم را از سزم بردارد » توی همین فکر بود که به یک مغازه همه چیز فروشی می رسد و سوهانش را با کتاب های کمک درسی معاوضه می کند و می خواند تا اینکه بالاخره دانشگاه قبول می شود، پیروز و خوشحال می رود تا سر کلاس بنشیند. سر کلاس کلاه قرمزی دستش را در کیفش می کند و می گردد ولی هر چی می گردد مداد شمعی هایش را پیدا نمی کند، یادش می آید که توی قبرستان جا گذاشته است. راهی قبرستان می­شود تا مداد شمعی هایش را از توی قبرستان بیاورد، با عجله سوار اتوبوس می شود، از آنجایی که خط را اشتباه سوارشده، اتوبوس اورا به کافی شاپ می برد، کلاه قرمزی به ناچار پیاده می شود. دم در کافی شاپ کلاه قرمزی با قصاب چشم تو چشم می شوند با اینکه با هم قهر هستند، دنبال هم می گذارند تا اینکه به قبرستان می رسند، قصاب پاش لیز می خورد و توی یکی از قبرها می افتد کلاه قرمزی  هم خاکش می کند و مدادشمعی هایش را بر می دارد و به سمت دانشگاه می رود.

قصاب از توی قبر با موبایلش ایمیل به معلم می زند تا بیاد درش بیارد ولی اینترنت ترافیک داشت و پیامش به نمکی می رسد نمکی دیوانه به قبرستان میآید و به قصاب زنگ می زند تا ببیند کدام یکی از قبرها، قبر قصاب است، هر چی گوشش را روی قبر ها می گذارد صدایی نمی شنود و قصاب را پیدا نمی کند، می خواست که بر گردد که قصاب سر از قبر بلند می کند و به هر زحمتی که هست بیرون می آید لباس های خاکی اش را می تکاند و دوتایی  قصد می کنند با هم به خانه معلم بروند تا قصاب تجربه لحظات بودنش در قبر را برای معلم تعریف کند.

 داستانک سرکارخانم فرزانه صانعی(دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی)

دانشگاه، فرودگاه، جنگل، کیف، نیمه شب، حسنی، اره، عصر دایناسورها،  رونالدو،توپ        ، ساعت  12 ، روباه مکار ،

نام داستان: وقتی من را غرور گرفت

برای کاری خیلی ضروری مجبور بودم هر چه زودتر خودم را به دانشگاه برسانم پس فکر کردم بهتره با هواپیما بروم. سریعا رفتم فرودگاه و دیدم اووووووه!!!!!! مثل جنگل شلوغه. می ترسیدم کیفم که تمام مدارک و پایان نامه ام داخلش بود گم بشه ، به خاطر همین کیفم رو بغل گرفتم و مثل یک اره جمعیت رو بریدم و جلو رفتم . یهو افتادم و مثل یک توپ قل خوردم و جلو ساعت فرودگاه ایستادم و دیدم ساعت 12 شبه و بقیه انگار نه انگار که من افتادم ، انگار که عصر دایناسورهاست که هیچکس حواسش به کمک من نیست...! نیمه شب بود ، مثل حسنی شده بودم تنهای تنها . خیلی ناراحت بودم ...اما یهو یاد رونالدو و اون همه غرورش افتادم ، گفتم باید مثل او برخوردی هجومی داشته باشم و سریع پاشدم و مغرورانه ایستادم و با نگاه غضب آلودی به آدمهای توی صف کردم و داد ردم : ای روباه های مکار......

.بین این فکرای قاطی و آشفته بودم که یک دفعه از خواب پریدم. کلی خنده ام گرفته بود من کجا و غرور رونالدویی.


داستانک سرکار خانم طاهره سلمانی ها (دانشجوی ارشد روان شناسی تربیتی):

روباه مکار تو مجلسی که با بقیه حیوانات تو جنگل گرفته بودند، مشغول شیطنت بود. یهو همه دیدن که روباه اره رو برداشت و حمله کرد به سمت رونالدو. طفلی رونالدو رو، این همه راه از برزیل دعوت کرده بودن که بیاد اونجا و با توپ روپایی بزنه، که روباه بهش حمله کرد و پاشو زخمی کرد. انگار این روباهه تو عصر دایناسورا زندگی می کرد که این رفتارو انجام داد!!! هنوز پای رونالدو درد می کرد. همونجا پاشو گچ گرفتن و تا رسوندنش به بیمارستان دیگه کله سحر شده بود


برچسب ها: خلاقیت، داستانک، داستانهای خلاق، تکالیف دانشجویی، تمرین نوشتن، اصغری نکاح،

.: Weblog Themes By VatanSkin :.